|
زنجره شعر
|
||
ترسید از اینکه فکر کنم یا دلی دهم انگشت زرد زرزری اش را جلو کشید
((صبح شما به خیر ))کمی صف شلوغ بود آرام نان بربری اش را جلو کشید
بر گونه اش تصور سیلی نشسته بود رد گل برادری اش را جلو کشید
حس کرد لازم است که قربانی ام کند صبر بلند هاجری اش را جلو کشید
بی سر پناه دید مرا سایه سار شد آن قامت صنوبری اش را جلو کشید
حس کرد آدمم وپر از شور وسوسه لبخند زد وروسری اش را ..... .....
نا رفته به انتها توقف کردی
به پیش رو وپشت سرت تف کردی
من حدس زدم من و تو از یک پدریم
وقتی که به من سیب تعارف کردی
هر وقت که دل به عاشقی می بازی
پس می روی وبهانه ای می سازی
مانند تفی بروی لبهای توام
می بوسی ام وکنار می اندازی
هر وقت زیاد عرض کردم کم داد
همیشه جواب شادی ام را غم داد
من ناز خدا را نکشیدم آخر
دیدم که خودش به شانه هایم لم داد
مرد است وتا همیشه دردی دارد
دستان همیشه سرد سردی دارد
او ماهیت آینه را می داند
تنهایی منحصر به فردی دارد
جا کرد تبر به کنده ام کاست مرا
کوبید دوباره از چپ و راست مرا
بسیار شبیه عکس در آینه بود
می خواستمش ولی نمی خواست مرا
با آنکه شنیده اند این حق علست خود راچه به کوچه ی علی چپ زده اند
بین من و تو فراق خواهد افتاد در خرقه ی عشق چاق خواهد افتاد
وقتی سر عباس ترک بردارد شق القمر اتفاف خواهد افتاد
ما آینه ایم صیقلی میگردیم آیینه ی عشق ازلی می گردیم
فردا که همه چراغ ها خاموشند مادست به دامن علی می گردیم
خورشید به یک بهانه مامور شدست چشمان حسود آسمان کور شدست
دستان محمد است در دست علی این بار دگر نور علی نور شدست
ان لحظه اگر چه روز مثل شب بود جان همه ی ستاره ها بر لب بود
بعد از تو تمام کوفیان فهمیدند دفتر چه ی خاطرات تو زینب بود
تا دست زدم به چشم تو نیشم زد کندوی عسل بود نمی دانستم
دفتر چه ی خاطرات ناراخت شد از بس من وتولفظ قلم حرف زدیم
صدوسوسه حس جستجو باشد ومن او اینه های توبه تو باشد ومن
یک فرصت تازه از خدا می خواهم من باشم واو باشد واو باشد ومن
ای همنفسان کمی نکویی بکنید باگریه ی من درشت خویی بکنید
هر چند که گریه کار خوبیست ولی در مصرف اب صرفه جویی بکنید
دور از تو تمام ارزوهایم مرد یک شاخه ی یاس توی دستم پژمرد
نارفته هزار نامه دارم در دست ای کاش کبوتری به پستم می خورد
می خواست که با شعر روبوسی بکند چون دختر قافیه ملوسی بکند
درآینه دیده و خوشش آمده بود می رفت که با خودش عروسی بکند
جر می خورد از نوک زبانم بدنم یکباره سکوت میکنم میشکنم
آرام به جیب پدرم میخندم هر وقت که پاره میشود پیرهنم
یک فرصت تازه است امشب شاید از دور صدای یک نفر می آید
در کوچه دل شکسته ای گم شده است یابنده به من مراجعت فرماید
یک باغچه یاس ابدی می کارم گلهای سپید سرمدی می کارم
درباغچه ی غنی بمب اتمی یک شاخه گل محمدی می کارم
ما شاعرکان همیشه عاشق شده ایم هر وقت که آب از آسیاب افتادست
آیینه ام آه باطلم می شکند
آه طرف مقابلم می شکند
وقتی که به من رسیدی ای همسایه
آهسته نفس بکش دلم می شکند
****
با بونه زبرگ زرد دلداده تر است
یک نخل زیک درخت افتاده تر است
گوییند خلاصه ای است لبخند ولی
لبخند تو از خلاصه هم ساده تر است
****
ای کاش شبی کلاقه ام میکردی
محکوم به این خراقه ام می کردی
ای کاش که یک مضاف عاشق بودم
شاید به خودت اضافه ام میکردی
****
امشب بگو ازچیست ذلم پرشده است
از تو خبری نیست دلم پرشده است
بین من و تو همیشه ناهمگونیست
چون جای توخالیست دلم پرشده است
****
در کوچه ی آمال خودم می گردم
اطراف پرو بال خودم میگردم
دیریست که سایه ام زدستم خسته است
از بس که به دنبال خودم می گئدم
امشب پر از احساس شقایق شده ام
یک شاعر مفت ، آینه ی دق شده ام
دیشب پس از آن همه عجب فهمیدم
پیش خودمان بماند عاشق شده ام
***
زیبا حرمت فخر زمین است حسین
انگشتر خاک را نگین است حسین
بین دل من با دل تو ، می دانی
بین الحرمین دومین است حسین
***
ای آنکه میان دست من جات شده
یک شهر دچار بی خودی هات شده
برگرد برودل نفهمیده ی من
این دورو برا دوباره پیدات شده
***
با فلسفه ای عجیب می دزدم من
از خویش نه از غریب می دزدم من
فرزند حلال مثل مثل پدر است
از باغ محله سیب می دزدم من
***
می خواهم از عشق تازه من گریه کنم
یک دشت پر ار گدازه من گریه کنم
یک چیز ته گلوی من می خارد
آ آ آ آ قا اجازه من گریه کنم ؟
چشمان تو را شهد ، عسل می گویند
گیسوی تو را شعر ، غزل می گویند
ناخوانده ز راه می رسد ، در ده ما
به عشق خروس بی محل می گویند
***
یک راه به کوچه های بن بست بزن
و حرف مرا به این همه پست بزن
در بازی زخم و رنج بازنده تویی
ای درد برای دل من دست بزن
***
خورشیدم و لم داده به مشتی سایه
یک سایه اگر چه سرد و بی پیرایه
این بار هم آن مداد قرمز گم شد
لعنت به انار خانه ی همسایه
***
مانند غرور موج آبی ست دلم
شادم که اسیر بند غم نیست دلم
با هرچه غمم نشست و پا پس نکشید
احسنت دلم ، صد آفرین، بیست دلم
***
هر جا که نگاه می کنم بسته در است
نفرین به کسی که از خودش بی خبر است
لازم به بهانه نیست من می دانم
عطسه به من از حادثه نز دیک تر است
|
|