|
زنجره شعر
|
||
ترسید از اینکه فکر کنم یا دلی دهم انگشت زرد زرزری اش را جلو کشید
((صبح شما به خیر ))کمی صف شلوغ بود آرام نان بربری اش را جلو کشید
بر گونه اش تصور سیلی نشسته بود رد گل برادری اش را جلو کشید
حس کرد لازم است که قربانی ام کند صبر بلند هاجری اش را جلو کشید
بی سر پناه دید مرا سایه سار شد آن قامت صنوبری اش را جلو کشید
حس کرد آدمم وپر از شور وسوسه لبخند زد وروسری اش را ..... .....
|
|