|
زنجره شعر
|
||
چشمان تو را شهد ، عسل می گویند
گیسوی تو را شعر ، غزل می گویند
ناخوانده ز راه می رسد ، در ده ما
به عشق خروس بی محل می گویند
***
یک راه به کوچه های بن بست بزن
و حرف مرا به این همه پست بزن
در بازی زخم و رنج بازنده تویی
ای درد برای دل من دست بزن
***
خورشیدم و لم داده به مشتی سایه
یک سایه اگر چه سرد و بی پیرایه
این بار هم آن مداد قرمز گم شد
لعنت به انار خانه ی همسایه
***
مانند غرور موج آبی ست دلم
شادم که اسیر بند غم نیست دلم
با هرچه غمم نشست و پا پس نکشید
احسنت دلم ، صد آفرین، بیست دلم
***
هر جا که نگاه می کنم بسته در است
نفرین به کسی که از خودش بی خبر است
لازم به بهانه نیست من می دانم
عطسه به من از حادثه نز دیک تر است
|
|