|
زنجره شعر
|
||
تا دست زدم به چشم تو نیشم زد کندوی عسل بود نمی دانستم
دفتر چه ی خاطرات ناراخت شد از بس من وتولفظ قلم حرف زدیم
صدوسوسه حس جستجو باشد ومن او اینه های توبه تو باشد ومن
یک فرصت تازه از خدا می خواهم من باشم واو باشد واو باشد ومن
ای همنفسان کمی نکویی بکنید باگریه ی من درشت خویی بکنید
هر چند که گریه کار خوبیست ولی در مصرف اب صرفه جویی بکنید
دور از تو تمام ارزوهایم مرد یک شاخه ی یاس توی دستم پژمرد
نارفته هزار نامه دارم در دست ای کاش کبوتری به پستم می خورد
می خواست که با شعر روبوسی بکند چون دختر قافیه ملوسی بکند
درآینه دیده و خوشش آمده بود می رفت که با خودش عروسی بکند
جر می خورد از نوک زبانم بدنم یکباره سکوت میکنم میشکنم
آرام به جیب پدرم میخندم هر وقت که پاره میشود پیرهنم
یک فرصت تازه است امشب شاید از دور صدای یک نفر می آید
در کوچه دل شکسته ای گم شده است یابنده به من مراجعت فرماید
یک باغچه یاس ابدی می کارم گلهای سپید سرمدی می کارم
درباغچه ی غنی بمب اتمی یک شاخه گل محمدی می کارم
ما شاعرکان همیشه عاشق شده ایم هر وقت که آب از آسیاب افتادست
|
|