تبليغاتX
زنجره شعر -
 
زنجره شعر
 
 
 

نا رفته به انتها توقف کردی

به پیش رو وپشت سرت تف کردی

من حدس زدم من و تو از یک پدریم

وقتی که به من سیب تعارف کردی


هر وقت که دل به عاشقی می بازی 

پس می روی وبهانه ای می سازی

مانند تفی بروی لبهای توام 

می بوسی ام وکنار می اندازی 


هر وقت زیاد عرض کردم کم داد

همیشه جواب شادی ام را غم داد

من ناز خدا را نکشیدم آخر

دیدم که خودش به شانه هایم لم داد


مرد  است وتا همیشه دردی دارد

دستان همیشه سرد سردی دارد

 او ماهیت آینه را می داند

تنهایی منحصر به فردی دارد


جا کرد تبر به کنده ام کاست مرا

کوبید دوباره از چپ و راست مرا

بسیار شبیه عکس در آینه بود

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

 |+| نوشته شده در  87/02/12ساعت 11:15  توسط سید مهدی موسوی نیا  | 
 
  بالا